نگاهت
چشمانت را گریاندم
ترا به دست کوچه های تنهایی سپردم
غافل از آنکه آنها توان سخن گفتن ندارند
ترا بسیار آزردم
بر سرت خراب شد آوار دلم
جان داد تاخچه ی خانه به زیر دیوار
ترا چون سایرین خواندم ... بی مهر ...
انگار کور بود چشمانم که اشکهایت نمی دید
انگار کر بود گوشهایم که فریادت نمی شنید
یا دلم
دلی که عمری به او می بالیدم حالا تیشه ای شده بر ریشه دلت
ترا بسیار آزردم
نمی دانم که از من روی خواهی گرداند یا به من لبخند خواهی زد
تکرار زندگی خودم است این داستان اما.... من لبخندی بر لب نیاوردم
کاش نمی بخشیدی چون طاقت لبخندهای پر دردت را ندارم
می دانم ای فرشته از جنس ما نیستی
اما فرشته ها هم تاب این همه بی مهری ندارند
ترا بسیار آزردم
بر من ببخش بی مهری ها
بر من ببخش آن همه بدی در حقت
بر من تنها
بدلیل تنهایی ام
با تو من منم و گرنه هیچ
حتی تنها ...
ترا بسیار آزردم... ای تنها
بيا كه سوي چشمانمان به انجا است.
دل به دست دلبر دادهايم، خوب دلربايي ميكند
دل ربا، دل از دست، با داد ميربايد
داد از دست دلدار ما، چه بد دلداري ميكند
دلربايي آسان و دلداري كاري است سخت
دل كه با هزار سختي ربوده، چه آسان بدي با آن ميكند
به خيال دل ديوانه ما دلبر با آن در كار عاشقي است
خبر نداري اي دل غافل، عمري است با تو بازي ميكند
داد از دست دلرباي دل ديوانه ما، برد آسان دل ما
حال براي پس دادن آن، جان تقاضا ميكند
يك روز آمد و روزگار خوشم با خود برد
با همه آنها، جرعه لبخندم از لبانم تقاضا ميكند
بيا و اين جانِ جان زكف داده مال تو
بيجانُ و بيدل ماندهام، آخر دگر چه تقاضا ميكند
دل خسته شده است از دست زندان دستانت
از من تقلاي آزادي خود، از تو ميكند
بيا و مگذار بميرد در زندان عشقت
جوان است و در سر با هزار رويا زندگاني ميكند
تو مرا میشناسی ...
من و تنهایی سالهاست باهم رفیقیم
اما تو میخواهی ما را از هم جداسازی
لبخندهای شیرینت بر کام تلخ من. کام تنهایی ام را تلخ تر میکند
و در افکار خود، خود را هیچ می بیند
ترس دارد که تو مرا به زندگی با نور بازگردانی
اما نمیداند که من تجربه تلخ زندگی شیرین را چشیدهام
نمیداند که دنیا زیبا نیست و تنها کویری یخی در گوشه این دنیا با نام سرد و سردش
یا گرم و گرمش دل سردم را گرم میکند.
من كم توي وبلاگم حرف مي زنم
خوب شعرهام مخاطباش كيان
اصلاً شعر مي شه بهشون گفت؟
حافظ وقتي خواست شعر بگه به اجزاي بهم پيوسته اون فكر كرد
مهم نيست شعر تو نيمايي باشه دوبيتي باشه و يا قصيده و و و و مهم اونه كه از دلت تراوش كنه مهم اونه كه ترو با گذشته در حال زنده كنه
ما ساختيم قصيده و غزل و غيره را هيچ وقت نينديشيديم به حرفهايي كه از دل آدمها بيرون مياد زندگي را براي غريبه ها تعريف كردن و مورد تمسخر قرار گرفتن سخت زندگي را در قالب شعر بگو و مورد تحسين قرار بگير.
مخاطباي شعر آراز،تنها همه اند و هيچ كس توي وبم ببين هيچكي نمياد بهش سر بزنه جز بهار دوست خوبم كه از همين جا بهش درود مي گم .... پس مخاطب ندارم اما ..... دوستدارت آراز، تنها
بس است اين تاريكي
بس است ركس آن زناي افتاده
بس است تكرار بوسه هاي اشك بر گونه هايم
ديگر تاب ندارم.
اشكهاي تكراري و لبخندهاي دروغين
بس است آزردی مرا
بس است جانم پس بده
تن تنهای من ما نمی شود
مرا به من پس بده
خواستی و دیدی اشکم را خواستی و گریاندی چشمانم را
غرورم را خواستی بشکنی شکستی بس است چی می خواهی از جان ما
جان ما آتش گرفته
جان ما شبیه نیزار سوخته است
جان ما ویرانسرایی است که به بیغوله ای تلخ می ماند
دیگر چه می خواهی از جان ما چه می خواهی
بس است دیدی پایان کار ما
بس است بگذار به گوشه ی ویرانه آرزوهایم با چشمانی خیس و لبخندی
تلخ به خود دیوانه بخندم بس نیست بگیر این قلب و این جانم این هم
روحم هر چه خواهی بکن دیگر من یه مرده ام .......
دنیای من
منو تو تنهاییم تو مثل من تو مثل من
باورم نمیشه آدمها چقدر جالب اند پشت این دنیای شیشه ای و چقدر حقیقت آینه تلخ است
ما برای خود دنیایی می سازیم و در دنیای مجازی خود با حقیقت های مجازی زندگی می کنیم حقیقت های مجازی .............................................................
بای دوست خوب من دوست خوب من
ما گنهکاریم آتش به جان نی میزنی
شعرهایم چون خودت بی بند و قافیه است نظم نخواهد دید
بیهوده آب در هاون می زنی
تو که با من زیستی و دانی تنهایم
پس چرا دم از تن ها می زنی
هزاران بار در هزار قافیه از برگهای سیاهت مرده ام
بیهوده است که حرف ترس از مردن می زنی
در دفتر تو جان مگر سرآغاز و پایان من نیستم
پس چرا بدین آغاز دم از سرانجام کار ما می زنی
آری دروغ گفتم که ما را ترس از هجر او نیست
دم از خدشه بر راستی ما به دفتر خاطرات زمانه می زنی
بر تو من بی فکر آغاز ننوشتم
در این پایان کار قلم به دست ما می دهی
بر این سرسطر چه بنگارم بگو
من خسته از ره عشمو و تو دم از سر سطر تازه می زنی
جوهردان زدست قلمت گرفته اند
تو دست به دامان اشک چشمم می زنی
درخت سبز زندگی ام تویی
سر پیش فصلها خم نکن
ز ترس پاییز دست به دامان بهار می زنی
المتاس آن بی وفا برای لبخند لبانت........
ریشه در دل ما داری دست چشم به ابر می دوزی
باشد ای دوست تکرار کن حرف زندگی مان اما بدان
با من پیر دا بیهوده حرف از عشق دوباره می زنی