تبليغاتX
شعر
نگران من و تنهاييام نباش
ميهماناني دارم بس مهربان و با وفا
وقار اشك و وفاي غم مرا از آنهمه بي وفايي ها دور مي سازند
مي داني تنها كسم تنهايي است با همه رفقايي كه دارد باز تنهايشان مي گذارد و من هر شب با لالايي هايش به خواب مي روم و در خواب صداي خنده هاي خودم ديوانه ام مي كنند
شيرين نيست اين رويا
روياي ديدن تو در خواب و لحظه هاي با تو بودن لحظه اي است و من بايد عمري در آتش اين حسرت تكراري بسوزم
بدان كه هنوز خاكستر وجودم به روياهايش در جستجوي لبخند توست
مي دانم واژه ما با رفتن كلمه تو درهم شكسته
مي دانم زبان تو فارق از خواندن شعر رسيدن است
مي دانم دلت براي من و شبهاي تاريك و سياهم نيست
مي دانم مي دانم ميدانم

 


بس است اين تاريكي
بس است ركس آن  زناي افتاده
بس است تكرار بوسه هاي اشك بر گونه هايم
ديگر تاب ندارم.

اشكهاي تكراري و لبخندهاي دروغين

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 16:50  توسط آراز  | 

چشم منتظر مرا تو ای نگاه پاسخ گو
صدایت می کند زبان خاموشم
تو ای آرامش خشم سکوتم پاسخ گو فریادم
پاسخ گو نه داد من بلکه هزاران اشک پاره در چشمم.
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 21:38  توسط آراز  | 

بس است بیهوده دنیا

بس است آزردی مرا

بس است        جانم پس بده

تن تنهای من ما نمی شود

مرا به من پس بده

خواستی و دیدی اشکم را خواستی و گریاندی چشمانم را 

غرورم را خواستی بشکنی شکستی بس است چی می خواهی از جان ما

جان ما آتش گرفته

جان ما شبیه نیزار سوخته است

جان ما ویرانسرایی است که به بیغوله ای تلخ می ماند

دیگر چه می خواهی از جان ما چه می خواهی

بس است دیدی پایان کار ما

بس است بگذار به گوشه ی ویرانه آرزوهایم با چشمانی خیس و لبخندی

 تلخ به خود دیوانه بخندم بس نیست بگیر این قلب و این جانم این هم

 روحم هر چه خواهی بکن دیگر من یه مرده ام .......

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 13:16  توسط آراز  | 

سلام دنیای من

دنیای من

منو تو تنهاییم تو مثل من تو مثل من

باورم نمیشه آدمها چقدر جالب اند پشت این دنیای شیشه ای و چقدر حقیقت آینه تلخ است

ما برای خود دنیایی می سازیم و در دنیای مجازی خود با حقیقت های مجازی زندگی می کنیم حقیقت های مجازی .............................................................

بای دوست خوب من دوست خوب من

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 13:6  توسط آراز  | 

خاطرات چنگ به دامان شعرهایم میزنی 

ما گنهکاریم آتش به جان نی میزنی

شعرهایم چون خودت بی بند و قافیه است نظم نخواهد دید

بیهوده آب در هاون می زنی

تو که با من زیستی و دانی تنهایم 

پس چرا دم از تن ها می زنی

هزاران بار در هزار قافیه از برگهای سیاهت مرده ام

بیهوده است که حرف ترس از مردن می زنی

در دفتر تو جان مگر سرآغاز و پایان من نیستم

پس چرا بدین آغاز دم از سرانجام کار ما می زنی

آری     دروغ گفتم که ما را ترس از هجر او نیست

دم از خدشه بر راستی ما به دفتر خاطرات زمانه می زنی

بر تو من بی فکر آغاز ننوشتم

در این پایان کار قلم به دست ما می دهی

بر این سرسطر چه بنگارم بگو

من خسته از ره عشمو و تو دم از سر سطر تازه می زنی

جوهردان زدست قلمت گرفته اند

تو دست به دامان اشک چشمم می زنی

درخت سبز زندگی ام تویی

سر پیش فصلها خم نکن

ز ترس پاییز دست به دامان بهار می زنی

المتاس آن بی وفا  برای لبخند لبانت........

ریشه در دل ما داری دست چشم به  ابر می دوزی 

باشد ای دوست تکرار کن حرف زندگی مان اما بدان

با من پیر دا بیهوده حرف از عشق دوباره می زنی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 10:16  توسط آراز  | 

براي تو كه عاشق‌تريني

 

گوشه گوشه دل غبار گرفته هواي تو دارد باز

تن خاك گرفته‌ي قلبم اميد ديدن رويت دارد باز

 

به هر گوشه ي اين كلبه مي نگرم تصوير توست در ذهنم

روهم به خود مي خواند، توهم صداي نازت باز

 

مرا از دنياي خود بيرون ميكند خاطرات گذشته

به خاطره‌اي شيرين ميان لبخندهايت گمم كن باز

 

باز تير خورده را جانا حان آشيانه نياز است

آغوشت باز كن تير خورده قلبم از دست زمانه باز

 

من خسته من دلگير من بي‌تاب را اينگونه ميازار

نيازم به توست دست نياز يازيدم سويت باز

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 18:44  توسط آراز  | 

نگاه منتظر باد 

 جايي نرفت 
همين جا 

 در دل خود

 خانه اي بنا ساخت
و گوشه اي نام ترا نگاشت 


 بوسه اي سرد بر نامت 
خانه را آرام ساخت 


 و من پشت پنجره ي شكسته  باد را مي پايم 
فال گوش حرفهايش نشسته ام 


 هر دم هر لحظه نامت زمزمه مي كرد 
انگار ترا از در و ديوار مي خواست 


 باد ديگر باد نبود 
بي تاب نبود 


شايد اميدي براي ديدنت نداشت
اما آهنگ لبخند

و رکس  اشکهایش   به لب

حکایت از چیز دگر داشت 

امیدی سینه ی سردش گرم می کرد   

در رگهای سرد و نبض  ساکت باد

نام تو جریان داشت.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 1:55  توسط آراز  | 

پشت این دیوار نخواهم ماند

از دیروز نگریخته ام که امروز پشت این دیوار

 به تماشای قد کشیدنش بنشینم

روزی این حصار درهم می شکنم

در اوج هوای مه آلود چشمت

با بال پرنده هایت آشتی می کنم

دورت می گردم

نمی دانم چرا

چرا عاشق دستان سردتم؟

نمی دانم چرا دوست دارم با ماهی های سرخ و آبی

در دل عاشقت سالها کنم عاشقی

نمی دانم چرا

چرا صبح وصال چون شب فراق بی قرار نیست؟

چرا این دیوار  خسته نمی شود از این تکرار؟

از تکرار بوسیدن آب به پایش افتاده

چرا این دیوار پیش روی من قد کشیده؟

چرا به چشم خیسم نمی نگرد

 تا ترا چشم خیس در چشم خیسم ببیند.

خواهم شکست غرور قد کشیده اش

و روزی او به تماشای رفتنم خواهد نشست

و من امروز از بند امروز خواهم گریخت

مثل دیروز از بند دیروز

و تو و من در کنار هم خواهیم نشست به  تماشای چشم خیس

دیوار ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 15:2  توسط آراز  | 

به دور از چشم شب ساعتم آتش زدند

در اين دنياي سرد،‌ زمستانم آتش زدند

 

راهي ديار خفتگانم كردند

خفته با لالايي درد،‌ ديدگانم آتش زدند

 

گفتم هم تبار مجنونم،‌ گشوده‌ چشم به اين ديارم

به جرم جنون،‌ در ديار ليلي‌ام، آتش زدند

 

از خانه عشق دورم كردند،‌ كاشانه‌ام آتش زدند

مرا بر عبرت عاشقان،‌ در شهر عشق آتش زدند

 

هر كس كه با من همراز يود، آتش زدند

هر كس كه با من همخوان بود، آتش زدند

 

مرا تنها نه، با من تن‌ها آتش زدند

به پيش چشم خود، عاشقي آتش زدند

 

شعله از دل ارس برپا خواست

مرا در سينه‌ي ارس آتش زدند.

 

دوست عزيز تارا جان نمي‌دانم چرا شعرهايم را مي‌خواهي برداري؟

 هر كدام را كه دوست داري بردار ولي آدرس وبت را برايم سند كن

تا سراغشان آيم ممنونم عزيز.

 

خواهي داني كه چرا تنهايم

ببين شعرهاي سر به بيابانم

 

من آنها را ساخته‌ام،‌

به آن بي‌وفاها نمي‌بالم

 

چه شبها كه به آنها از خود نگفته‌ام

چه ساعتها كه با آنها تا سحر نگريستم

 

ولي آنها برملا ساختند رازم

براي تو، آنها را نمي‌خواهم

 

آنها شعراند و چشم تو احساس

ساخته شده بند بندشان به احساس

 

گر احساس ندارم، دگر شعر نسرايم

ترا احساس خواندم، بي‌تو خطي نسرايم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 1:40  توسط آراز  | 

                                       كلبه‌ي عشق

 گريه شب سكوت را درهم شكست

23 سال استخوان چيده را نگاهي درهم شكست .

 

باهم چيديم بند بند اين وجود را روي هم

دنبال دل مي گشتم براي اين بت گم شدم

 

چه زيبا آراستيـم مترسـك عشــق را

نهراسيدند، به باد داديم كاشته عمر را

 

كلمـه تــو واژه‌ي مـا را درهـم شكسـت

دست تقدير اساس واژه‌ها درهم شكست

 

ساختيم كلبه‌ي عشق را به الوار تن

رفتـي و ماندم در ايـن كلبه تنها من

 

تكـيـه بـر صنـدلـي چوبـي عمـر، تنهـا زد

 تكرار شد سالها تابلو چشم تو در چشم من

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 2:7  توسط آراز  |